|
در بیداری می گویند : تو و هستی در کران ناپیدای دریای ابدیت جز ماسه ای بیش نیستید ومن در رویای خویش ایشان را می گویم : آن دریای کران ناپیدا منم و سراسر هستی دانه های ماسه اند ، در کران من. + نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388 6:51 PM توسط خانومی |
چه نجیب اند دلهای اندوهگینی که اندوه شان آنان را آزاد می گذارد تا آواز شادی سر دهند + نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388 8:35 PM توسط خانومی |
عشق تنها آزادی جهان است زیرا روح را چنان بالا می کشد که قوانین آدمی و پدیده های طبیعت دیگر بر او کارگر نمی افتد + نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 6:7 PM توسط خانومی |
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388 11:51 PM توسط خانومی |
وه که چه بزرگ است عشق و چه ناچیزم من ! + نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388 9:13 PM توسط خانومی |
خداوند در هر جانی پیامبری قرار داده است تا او را به روشن شدگی رهنمون سازد با این همه ، بسیاری زندگی را نا آگاه از این که درونی است بیرون جستجو می کنند + نوشته شده در جمعه 3 مهر1388 2:33 PM توسط خانومی |
+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388 3:53 PM توسط خانومی |
خوشی زنبور در گرد آوردن نوش گل هاست وخوشی گل در سپردن نوش خود به زنبور برای زنبور، گل چشمه ای از زندگی است وگل ، زنبور را به دیده ی پیام آور عشق می نگرد و داد و ستد شادکامی برای زنبور و گل هر دو یک نیاز و نشئه است ای مردم در خوشی های خویش چون گل ها و زنبوران باشید + نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388 11:36 PM توسط خانومی |
گر تو را با ما تعلق نیست ، مارا شوق هست گر تو را بی ما صبوری هست ، ما را تاب نیست . . . + نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388 2:11 PM توسط خانومی |
بودن ، برخاستن از پس زیبایی است حتی آنگاه که شما را به لبه پرتگاه کشاند و او بالدار باشد و شما بی بال و گر چه او از لبه پرتگاه نیز فراتر رود او را دنبال کنید زیرا جایی که زیبایی نباشد هیچ نیست + نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 7:37 PM توسط خانومی |
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 8:36 PM توسط خانومی |
به سکوت سرد مرداب قسم که تو نیلوفر چشمان منی و دل خسته من میترسد که تو پژمرده شوی که تو مرا به فراموشی شب ها سپری که مبادا به دلم رنگ سیاهی بزنی و به شب های امیدم تو تباهی بزنی + نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388 7:55 PM توسط خانومی |
گریه کن ای ابرک من همچون ستاره بر زمین روز میلاد مرا در شب بی سحر ببین . . . فردا روز تولدمه نمیدونم چرا همه بهم میگن تولدت مبارک + نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388 11:42 PM توسط خانومی |
من تو را ای عشق از کف داده ام هم خودم را هم تو را گم کرده ام آن من عاشق ، من دیوانه را من نمیدانم کجا گم کرده ام من نشانی های خود را می دهم یک نفر باید مرا پیدا کند یک نفر باید که با طوفان عشق این برکه خشکیده را دریا کند + نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388 6:29 PM توسط خانومی |
تنها منم شیفته ی آنچه در تو به دیده نمی آید + نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388 8:27 PM توسط خانومی |
انتظار سخت است فراموش کردن هم سخت است اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی از همه سخت تر است. + نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388 9:11 PM توسط خانومی |
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388 1:2 PM توسط خانومی |
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا یکی در غم تو ناله شبگیر کنم دل دیوانه ازآن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم آن زمان کارزوی دیدن جا نم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم دورشوازبرم ای واعظ و بیهوده مگوی من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم + نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388 8:57 PM توسط خانومی |
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388 5:47 PM توسط خانومی |
آنکه باید باشد و نیست ، عشق است که در پشت دیوارهای بلند محبوس مانده است و شاید کسی نیست که او را دریابد و او همانی است که در بایدها پنهان مانده است و روزی باز خواهد گشت . + نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388 9:14 PM توسط خانومی |
|